|
BlaCk BalooNs
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 10:54 | شایان |
حواست به دلت باشد
پست از سرور جان :) با عرض پوزش متن و عکس واسه اپ کردن زیاد دارم اما وقتشو به هیچ وجه :((((
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 18:47 | شایان |
به هیچ درختی نیستی در خاک پایبند و در باد فروزان من قدم می زنم دم نمی زنم و در آن هنگام فریاد خماریش را چشمانی مست که تو بوده ای مسبب باقی اش را فرا ده که فراموش کرده داستان عشق انگار من قدم می زنم و دم نمی زنم آتشت بس سوزانیده که حرام گشته خواب بر دشت مشوشش بالینی خیس که مشعشع شعله ی فروزاننده ی توست دلیلش من قدم می زنم نمی گذرم از تو ... یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 2:58 | شایان |
اینبار من قلبم را لگد مال میکنم نادیده خواهم دید این اسب سرکش را لگد مال میکنم غرور را و از هر سادگی زیبایی خواهم ساخت باشد که تو نادیده بگیری اینبار تو سکوت کن نگاهی دریغ کن و دستی رها بشکن که ساده می شکند ساده فرض می شود و سخت می گذرد و غرق ، خام پرتقالِ برهنه ای که عجب سرد است دستان من به زیبایی کوچه ای مبهم از لحظه های تنهایی من و تو که گذر کردیم از یک هوس فرو مالیدیم از بی انتهایی خواستن تو به تنهایی و من به تو ! سرکوب کرده ای همیشه این نیز هم ... . ( این شعر و امشب گفتم و داستان واقعی و شخصیت ها حقیقی اند ) سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 3:8 | شایان |
ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺍﺯ ﻳﻪ ﺑﻄﺮﻱ ﺑﺎﺯﻱ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ ؛ ﻛﻤﻲ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺐ ﺭﻭﻱ ﻳﻚ ﻣﻴﺰ ﺷﺶ ﻧﻔﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺖ ﻭﺧﺮﺍﺏ ...!! ﺑﻄﺮﻱ ﭼﺮﺧﻴﺪ ، ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻭ ﭼﺮﺧﻴﺪ ...... ﻫﻤﻪ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﺑﻪ ﭼﺮﺧﺸﺶ ﺑﻮﺩ ! ﺣﺮﻛﺘﺶ ﻛﻢ ﺷﺪﻛﻢ ﺗﺮ ﻭ ﻛﻢ ﺗﺮ ...!! ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ !ﺳﺮﺵ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﻣﻨ ﺒﺎﻳﺪ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻣ ﺒﺎ ﭼﺸﻢ ﻣﺴﻴﺮ ﺳﺮ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﺑﻄﺮﻱ ﺭﻭ ﻃﻲ ﻛﺮﺩﻡ !... ﺁﺧﺮﺵ ﺭﺳﻴﺪ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ... ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪ !ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻲ ﺧﻨﺪﻳﺪ ! ﺩﻟﻴﻞ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﻧﻤﻲ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺧﻴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﻦ ! ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺵ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﮕﻪ ﺭﻭ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﻭ ﻳﺎ ﺻﻮﺭﺗﺖ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺳﺲ ﺑﺸﻮﺭ ...ﻳﺎ ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﻨﺎ ...!!ﻛﻪ ﻳﻬﻮ ﻛﻮﺑﻴﺪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﻭ ﺍﺑﺮﻭ ﻫﺎﺷﻮ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻛﺮﺩ ...! ﮔﻔﺖ : ﺣﻜﻢ ؛... ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﻮ ...!! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﻳﺪ ﻋﻤﻞ ﻣﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﻮﺩ ...!! my analog new scaned negative photography دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 | 2:31 | شایان |
بی صدا هم که فریاد کنی باز هم سو برداشت می کنند داد بزن تا باز هم تو را نادیده بگیرند
--------------------------------------------------------------------------------
همین نفس هم که آزرده خاطرت می کند بستان تا دمی آسان گردد این لحظات موازی چهارشنبه دهم اسفند 1390 | 20:39 | شایان |
سیگار هم ما رو ترکمون کرد و تنها گذاشت این تنها عکسیه که از من و سیگارم واسم مونده چه دورانی داشتیم دلم برات تنگ میشه
دوستان این عکس جز رنگ هاش هیچگونه فتوشاپی نداره و کاملا واقعیه :) چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 | 0:17 | شایان |
مدتی بود که از این تنهایی هیچ شکایتی نداشتم اما حالا که هیشکی نیس که بهش بگم چقدر دلم گرفته دوباره از تنهایی بیزارم شنبه بیست و دوم بهمن 1390 | 22:43 | شایان |
خاطرات را مرور می کنم و تو وهم شبانه ای بیش نیستی که در شروع لحظه ای صبح می شوی آغوشی که از من دور است و نجوایی که در لحظه معنایی ندارد هیچ نیست مگر قلمی که بر کاغذ می رود می رقصد و می نویسد و صدایی که همچنان تا عمق چشمان خواب آلوده ام می دمد و باز که می کنم پلک را اتاق خالی خویش را می نگرم سکوتی وصف ناپذیر که بانگ کلیسا پرده افکارم را از هم می درد و من نیز رسیده ام رسیده ام به همان آغاز مبهم هر انتها که شباهنگام مرا آشفته ای بیش نساخته به انتها که رسیده ام آغازی بیش نبوده تکرار می شود انگار تکرار... چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 | 21:45 | شایان |
این فرو مایگی بی درمان عجبیست بر دل بی سامان که هوا صاف و دلم بی طاقت که غمی بزرگ است ز درد هجرت این زمین خشک و دلم بین دریاست تو مپندار که ابیست.چون که مست است شیداست. چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 | 1:49 | شایان |
|
||